یاد تو عشقه خدا جون
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
قالب وبلاگ ابوالفضل

پتو رو از روی سرش کنار زد

با گوشه چشمش  یه نگاهی به اطرافش کرد

آفتاب زده بود

نماز صبحش رو نخونده بود

پیش خودش گفت: طوری نیست بعداً قضاشو می خونیم چه فرقی می کنه

اما یادش نبود که زمان دیدار خدا گذشته بود ...

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ ] [ ۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ ابوالفضل محمدی فلاورجانی ] [ گل گفته () ]

زمان دیدار  گذشته بود

همه خسته بودند

از صبح تا به حالا حسابی توی بازار راه رفته بودیم

دور از جون،  گوش شیطون کر، اومده بودیم بازار، خرید...

دیگه توان راه رفتن نداشتم

اگه یکم گوش هایم رو تیز می کردم صدای آه وناله پاهای نازنینم رو می شنیدم که می گفت:

آرزویم این است

که یکم بنشینم!

توی دلم می گفتم: ای کاش یه جایی می شد بشینم آخه پاهام حسابی درد می کرد

هرچقدر به بابام اصرار کردم که: باباجون  تو رو به روح شاه عباس قسم می دم بذار یکم بشینم

گوش نکرد که نکرد

کم کم داشت غروب می شد

صدای اذان آمد

ناگهان بابام رو کرد به مادرم و گفت: خانم جان، دست بچه ها رو بگیر تا بریم مسجد اون طرف خیابون برای نماز!

وقتی رسیدم توی مسجد سریع رفتم و نشستم روی سکوی مسجد

خدا رحم کرد! اگه نماز نبود شایدالان پا نداشتم!

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢۸ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ ابوالفضل محمدی فلاورجانی ] [ گل گفته () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ ابوالفضل

سلام خوش اومدید صفا آوردید در این وبلاگ سعی شده که مطالب زیبا و خواندنی راجع به نماز درج بشه در ضمن مطالب از جایی کپی نشده و اکثرا یا مرقوم بنده حقیر و یا با مطالعه از منبعی اخذ شده است خوشحال میشم که نظر بدید
صفحات اختصاصی
امکانات وب
حدیث موضوعی

جاوا اسكریپت

اوقات شرعی تاریخ روز
استخاره آنلاین با قرآن کریم

Online User