یاد تو عشقه خدا جون
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
قالب وبلاگ ابوالفضل

آیت الله مجتهدی تهرانی

از خدا یقین و ایمان بخواهید.

زید بن حارثه حال نداشت و به ستون مسجد تکیه داده و نشسته بود. حضرت فرمودند: ای زید چگونه صبح را آغاز کردی؟ عرض کرد: در حال یقین صبح را آغاز کردم.

حضرت فرمودند: هر چیزی نشانه ای دارد، نشانه یقین تو چیست؟ زید عرض کرد: نشانه یقین من این است که شبها از یقین خوابم نمی برد. صدای غرش آتش جهنم را می شنوم و نعمت های بهشت را هم می بینم.

حالا ما، وقتی سرمان روی متکا می گذاریم، عالم را آب ببرد، ما را خواب می برد. صبح هم بعضی ها به سختی برای نماز صبح بیدار می شوند. این بخاطر این است که ایمان و یقین نداریم.

آیت الله مجتهدی تهرانی 

[ ۱۳٩٢/٥/٥ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ ابوالفضل محمدی فلاورجانی ] [ گل گفته () ]

 اسکانیا 44 صندلی و نماز!

اتوبوس اسکانیا 44 صندلی در حال حرکت به سمت وبلاگ شهر بود

ساعت 5 صبح بود

می دونستم که وقت نماز شده بود

به آقای راننده گفتم:

خسته نباشید جناب! خدا قوت!

راننده: خواهش می کنم، لطف دارید.

گفتم: آقای راننده، بی زحمت لطف کنید یه جایی برای نماز نگه دارید. خیلی ممنون می شیم.

راننده: باشه چشم نگه می دارم.

با دل گرمی رفتم و نشستم روی صندلی ام، منتظر ماندم. کم کم خوابم برد!

چشمام رو باز کردم دیدم هوا روشن شده، سریع با یه قیافه حق به جانب رفتم پیش آقای راننده گفتم:

آقای محترم! شما قرار شد یه جایی نگه دارید برای نماز. پس چرا ... ؟

راننده: راستش من می خواستم نگه دارم ولی پیش خودم گفتم شما که خوابی، بقیه هم که خوابن، پس من برای چه کسی نگه دارم ... !

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٥ ] [ ۸:٢٩ ‎ق.ظ ] [ ابوالفضل محمدی فلاورجانی ] [ گل گفته () ]

 نمی دونم عروسی بود

یا رو بوسی

جای شما نه خالی!

خوب شد که نبودید ببینید چه کردند ...

فقط براتون میگم که:

عروسی تا ساعت 2 نصف شب طول کشید

از تالار تا خونه هم 45 دقیقه راه بود

وقتی رسیدیم خونه، از بس که خسته بودیم همه خوابیدن!

و به برکت بهشت تقلبی عروسی

همه رفتند جهنم!

آخه همه نمازشون قضا شد

بجز مجید!

فقط مجید بود که نماز صبحش رو خونده بود

آخه تمام طول شب رو نخوابیده بود

چون فقط  و فقط خواسته بوده که نماز صبحش قضا نشه!

فقط به خاطر خدا

فقط به خاطر تو ... .

 

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ ] [ ۳:۳٥ ‎ب.ظ ] [ ابوالفضل محمدی فلاورجانی ] [ گل گفته () ]

پتو رو از روی سرش کنار زد

با گوشه چشمش  یه نگاهی به اطرافش کرد

آفتاب زده بود

نماز صبحش رو نخونده بود

پیش خودش گفت: طوری نیست بعداً قضاشو می خونیم چه فرقی می کنه

اما یادش نبود که زمان دیدار خدا گذشته بود ...

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ ] [ ۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ ابوالفضل محمدی فلاورجانی ] [ گل گفته () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ ابوالفضل

سلام خوش اومدید صفا آوردید در این وبلاگ سعی شده که مطالب زیبا و خواندنی راجع به نماز درج بشه در ضمن مطالب از جایی کپی نشده و اکثرا یا مرقوم بنده حقیر و یا با مطالعه از منبعی اخذ شده است خوشحال میشم که نظر بدید
صفحات اختصاصی
امکانات وب
حدیث موضوعی

جاوا اسكریپت

اوقات شرعی تاریخ روز
استخاره آنلاین با قرآن کریم

Online User