اگه نماز نبود شایدالان پا نداشتم!

زمان دیدار  گذشته بود

همه خسته بودند

از صبح تا به حالا حسابی توی بازار راه رفته بودیم

دور از جون،  گوش شیطون کر، اومده بودیم بازار، خرید...

دیگه توان راه رفتن نداشتم

اگه یکم گوش هایم رو تیز می کردم صدای آه وناله پاهای نازنینم رو می شنیدم که می گفت:

آرزویم این است

که یکم بنشینم!

توی دلم می گفتم: ای کاش یه جایی می شد بشینم آخه پاهام حسابی درد می کرد

هرچقدر به بابام اصرار کردم که: باباجون  تو رو به روح شاه عباس قسم می دم بذار یکم بشینم

گوش نکرد که نکرد

کم کم داشت غروب می شد

صدای اذان آمد

ناگهان بابام رو کرد به مادرم و گفت: خانم جان، دست بچه ها رو بگیر تا بریم مسجد اون طرف خیابون برای نماز!

وقتی رسیدم توی مسجد سریع رفتم و نشستم روی سکوی مسجد

خدا رحم کرد! اگه نماز نبود شایدالان پا نداشتم!

/ 1 نظر / 21 بازدید
ثریا

باریک واقعا عالی بود. کمتر کسی اینطوری مطلب می ذاره توی وبلاگش مختصر و مفید و جذاب ممنونم