اسکانیا 44 صندلی و نماز!

 اسکانیا 44 صندلی و نماز!

اتوبوس اسکانیا 44 صندلی در حال حرکت به سمت وبلاگ شهر بود

ساعت 5 صبح بود

می دونستم که وقت نماز شده بود

به آقای راننده گفتم:

خسته نباشید جناب! خدا قوت!

راننده: خواهش می کنم، لطف دارید.

گفتم: آقای راننده، بی زحمت لطف کنید یه جایی برای نماز نگه دارید. خیلی ممنون می شیم.

راننده: باشه چشم نگه می دارم.

با دل گرمی رفتم و نشستم روی صندلی ام، منتظر ماندم. کم کم خوابم برد!

چشمام رو باز کردم دیدم هوا روشن شده، سریع با یه قیافه حق به جانب رفتم پیش آقای راننده گفتم:

آقای محترم! شما قرار شد یه جایی نگه دارید برای نماز. پس چرا ... ؟

راننده: راستش من می خواستم نگه دارم ولی پیش خودم گفتم شما که خوابی، بقیه هم که خوابن، پس من برای چه کسی نگه دارم ... !

/ 3 نظر / 100 بازدید
ثریا

سلام لطفا از این داستان هایی که آخر نداره نذارید توی وبلاگتون مرسی!

هاتف

سلام مطلب جالبیه و کمی هم ما را به تفکر وا می داره که زیاد از یادخدا غافلیم و باید همیشه منتظر گفت وگوی با او باشیم و با یه لحظه غفلت دیگه کار از کار می گذره.در آخر میگم ممنونم و التماس دعا خیلی

علی آقا

سلام برادر میگما یه دو تا وبلاگم من درست میکنم زحمت مدیریت اونارم شوما بکش . دیدم یه 10تا داری گفتم این دوتام روش . راسی حالت چطوره ؟